خرید بک لینک
چند سالی از من بزرگتره؛ این قدر لاغره که میترسم بهش دست بزنم، البته الان خیلی کمتر میبینمش؛ پولداره، اما آدم شلختهایه، لباسای کهنه میپوشه و همیشه موهای سرش بلند و پُر از شورهس؛ زیاد کار میکنه؛

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

ماهان , رو با موها و ریش بلند و بههمریختهش تصور کنید: فک کنم حداقل سهچهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش میکشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسههاش میپوشی

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

امیرمحمد , دانشجوی همون خرابشدهای بود که توش درس خوندم، خیلی قبلتر از من وارد دانشگاه شده بود و همدورهایهاش همه فارغالتحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون میرسه تغذیه میشن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو هم

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

عبدالله , لاغر و کوتاه بود، پوست تیره و صورت استخونی داشت و وقتی ماشینش رو استارت میزد، هزار تا مرغ و خروس از زیرش به این طرف و اون طرف فرار میکردن. عبدالله , روی ابرها زندگی میکرد؛ نه به شکل استعاری،

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

ماری: انگار آدمبزرگا مخلوطی از غمها و ترسها هستن... تابش ابدی ذهن بیآلایش (۲۰۰۴) آروم آروم داره ازش خوشم میاد: صادق , از اون آدماییه که طول میکشه بشناسیشون و تو دلت جا باز کنن؛ آدم مرتب و تمیز

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمیشن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم میرم اون خونه رو پیدا میکنم، از مادری که توی اون خونهس عذرخواهی می

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

عمه یاسمن ,، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کمسنوسالتر از چیزی که هست نشون میده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات میده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد میپوشه با کتونیهای

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

سالار , تپل و بور بود، به نظر من آدم لاتولوت و بددهنی بود و هزار جور خلاف و کثافتکاری داشت؛ اوایل دبیرستان با هم آشنا شدیم و همیشه یه سلاماحوالپرسی مختصری داشتیم، اما تا بعد از دبیرستان خیلی با همد

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

دمدمای غروب بود، الیگودرز بودم و برای انجام یه پروژهای باید میرفتم یه منطقهای خارج از شهر. راننده توضیح داد که جادهای که قراره ازش عبور کنیم، یه جاده خاکی و بدمسیره؛ فکر کردم با این حرفا حتمن می

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:09

صفحه بندی